بگذار با چشمهاي تو ببينم....
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي .....
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم.....
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم 
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد ...
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد
بگذار دلت ...حالم را بپرسد
بگذار قلبم براي تو بتپد.....
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم......
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت
4:42 PM  توسط الهه ی عشق
|
خداوندا ، اگر روزي از عرشت پايين آيي و لباس فقر بپوشي و لبت را بر لب کاسه مسين دود اندود بگذازي پشيمان مي شوي از اين خلقت از اين بدعت . زمين و آسمان را کفر مي گويي....... خداوندا نمي گويي ؟
گداي عشق تو بودم ز دل سراغ تو كردم ز راغ سينه تماشاي باغ و راغ تو كردم چه ديدم آ ه چه ديدم ؟ دلي چو مخزن خوني هزار قطره چكيدم زكات داغ تو كردم چو بر سراغ من آيي ز ره برون نخرامي نگاه گرم هوس را به ره چراغ تو كردم ز خون گرفتن چشمت ننالم اين كه ز من رفت پياله ي دل پر
خون به كف اياغ تو كردم
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ... که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است... که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم
من به دوچشم خود ديدم که کودکي را که به اندام لخت مادرش دزدانه نگاه ميکند خداوندا خداوندا خداوندا اگر دست خط تو بد بود ميدادي تقدير
سرنوشتم را خودم بنويسم
برو اي دوست برو برو اي دختر پالان محبت بر دوش ديده بر ديده من مفکن نازت مفروش بخدا سيرم سير من دگر سيرم از ان عشق دو پهلوي تو پست تف بر ان دامن پستي که تو را پروردست
ندونسته دلموبه غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم گول چشم سیاهشو خوردم رفت از این شهر که دلمو به خون بکشونه جون من رو به لب برسونه جای دیگه اتیش بسوزونه ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبس یه غریبه اومد از راه با من اشنا شد با تموم خستگی هام با من هم صدا شد خونه دل از محبت گرم با صفا شد به غرور گذشته رسیدم به هوای گذشته پریدم چی بگم؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت
4:37 PM  توسط الهه ی عشق
|
به نام آفریننده ی عشق...
من هميشه عاشق بوده ام
عاشق هستم
عاشق مي مانم
وعاشق مي ميرم
چرا كه عشق را در كلاس درس تو آموختم
در كنار تو
و با خيال تو
و مي خواهم كه تو نيز در كنارم باشي
تا هميشه ، تا رويايي دور
تا بال پروازم با شي در آسمان آرزوهايم
مي خواهم براي تو بال وپر بزنم
همچو پروانه گردا گرد شمع
چرا كه عشق را به خاطر تو آموختم
آري لحظه ي رسيدن به معشوق در ميان آيينه ها نزد يك است
پس بيا با هم بمانيم
همچو ياس هاي سفيد
آري بيا عاشق بمانيم
"
بيا عاشقبمانيم"
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت
11:57 AM  توسط الهه ی عشق
|
بهانه
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که میگم
همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم
جاری تو چشمهای منتظر من
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت
11:54 AM  توسط الهه ی عشق
|
بي تو چه تنهايم من
چگونه مي توانم رويا ها را باور نكنم
چگونه مي توانم حكايت با تو بودن را افسانه و قصه بدانم
در حالي كه تو بودي و من در خيال سرد خود ، به دنبال روياي با تو بودن مي گشتم
چگونه مي توانم پرواز را باور نكنم
چگونه مي توانم زخم بالهاي شكسته ام را احساس نكنم
در حالي كه پرواز را در كنار تو تجر به كردم
بال در بال تو و سرشار از اميد ، زمين را حقير ديدم
چگونه مي توانم صدايت را باور نكنم
در حالي كه با صدا يت در اوج فرياد مي زدم
آري حكايت قصه ي ما يك خواب بود
يك خواب از جنس ياس هاي سفيد
يك خواب با رو يا هاي رنگين
اما وقتي چشم هايم را باز كردم ديگر چيزي نديدم
آري لحظه هاي با تو بودن يك خواب بود
و اكنون يك چيز در مقلبل چشمانم خو نمايي مي كند
و آن ، رو ياي سياه وسفيدي است به نام
تنهايي
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت
11:53 AM  توسط الهه ی عشق
|
سردرگم در بادها طوفانها
هیاهوی زمین ناله های آسمان
در مرزهای هوا میان ستارگان
تو را گم کرده ام...
دیگر تاب ماندن ندارم می بینی؟
دنیا پر است پر از چاله های خون!
و زنان خفته...
و مردانی که در مردانگی خویش گم اند...
دیگر تاب ماندن ندارم می بینی؟
اینک رودی از موسیقی تو
در خونم فرو می ریزد
و چشمانم در سایه های ساکن لحظه ها
به دنبال تو می چرخد...
...تو بگو!
بگو چگونه پیدایت کنم؟
تا غروب صورتی رنگ را
کودکان خندان را
رنگین کمان دلم را
و شگفتی وجودت را به تو نشان دهم...
تو بگو...بگو چگونه پیدایت کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت
6:58 PM  توسط الهه ی عشق
|
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت
6:56 PM  توسط الهه ی عشق
|
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت
10:18 PM  توسط الهه ی عشق
|
حس تو
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد
عشق تو
عشق تو
ياد تو
ياد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
مثل يه قصه زيبا
مثل يه خواب کوتاه
من اسمتو گذاشتم
قشنگترين اشتباه
بي تو هر لحظه من
شکست بي صدا بود
اين خنده ها دروغه
بي تو شادی کجا بود
حس نوازش تو هنوز رو پوست منه
گرميه خوب دستات منو اتيش ميزنه
حس تو
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد
عشق تو
عشق تو
ياد تو
ياد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت
10:10 PM  توسط الهه ی عشق
|
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت
10:7 PM  توسط الهه ی عشق
|