تبليغاتX
صدای عشق
صدای عشق

بگذار با چشمهاي تو ببينم....
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي .....
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم.....
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد ...
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي اسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد
بگذار دلت ...حالم را بپرسد
بگذار قلبم براي تو بتپد.....
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم......



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 4:42 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

الهی

خداوندا ، اگر روزي از عرشت پايين آيي و لباس فقر بپوشي و لبت را بر لب کاسه مسين دود اندود بگذازي پشيمان مي شوي از اين خلقت از اين بدعت . زمين و آسمان را کفر مي گويي....... خداوندا نمي گويي ؟

گداي عشق تو بودم ز دل سراغ تو كردم ز راغ سينه تماشاي باغ و راغ تو كردم چه ديدم‌‌ آ ‌ه چه ديدم ؟ دلي چو مخزن خوني هزار قطره چكيدم زكات داغ تو كردم چو بر سراغ من آيي ز ره برون نخرامي نگاه گرم هوس را به ره چراغ تو كردم ز خون گرفتن چشمت ننالم اين كه ز من رفت پياله ي دل پر خون به كف اياغ تو كردم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ... که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است... که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

من به دوچشم خود ديدم که کودکي را که به اندام لخت مادرش دزدانه نگاه ميکند خداوندا خداوندا خداوندا اگر دست خط تو بد بود ميدادي تقدير سرنوشتم را خودم بنويسم

برو اي دوست برو برو اي دختر پالان محبت بر دوش ديده بر ديده من مفکن نازت مفروش بخدا سيرم سير من دگر سيرم از ان عشق دو پهلوي تو پست تف بر ان دامن پستي که تو را پروردست

ندونسته دلموبه غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم گول چشم سیاهشو خوردم رفت از این شهر که دلمو به خون بکشونه جون من رو به لب برسونه جای دیگه اتیش بسوزونه ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبس یه غریبه اومد از راه با من اشنا شد با تموم خستگی هام با من هم صدا شد خونه دل از محبت گرم با صفا شد به غرور گذشته رسیدم به هوای گذشته پریدم چی بگم؟؟؟



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 4:37 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

به نام آفریننده ی عشق...

 

من هميشه عاشق بوده ام

عاشق هستم

عاشق مي مانم

وعاشق مي ميرم

چرا كه عشق را در كلاس درس تو آموختم

در كنار تو

و با خيال تو

و مي خواهم كه تو نيز در كنارم باشي

تا هميشه ، تا رويايي دور

تا بال پروازم با شي در آسمان آرزوهايم

مي خواهم براي تو بال وپر بزنم

همچو پروانه گردا گرد شمع

چرا كه عشق را به خاطر تو آموختم

آري لحظه ي رسيدن به معشوق در ميان آيينه ها نزد يك است

پس بيا با هم بمانيم

همچو ياس هاي سفيد

آري بيا عاشق بمانيم

"بيا عاشقبمانيم"



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 11:57 AM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

بهانه

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم
همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم
جاری تو چشمهای منتظر من

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 11:54 AM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

بي تو چه تنهايم من

چگونه مي توانم رويا ها را باور نكنم

چگونه مي توانم حكايت با تو بودن را افسانه و قصه بدانم

در حالي كه تو بودي و من در خيال سرد خود ، به دنبال روياي با تو بودن مي گشتم

چگونه مي توانم پرواز را باور نكنم

چگونه مي توانم زخم بالهاي شكسته ام را احساس نكنم

در حالي كه پرواز را در كنار تو تجر به كردم

بال در بال تو و سرشار از اميد ، زمين را حقير ديدم

چگونه مي توانم صدايت را باور نكنم

در حالي كه با صدا يت در اوج فرياد مي زدم

آري حكايت قصه ي ما يك خواب بود

يك خواب از جنس ياس هاي سفيد

يك خواب با رو يا هاي رنگين

اما وقتي چشم هايم را باز كردم ديگر چيزي نديدم

آري لحظه هاي با تو بودن يك خواب بود

و اكنون يك چيز در مقلبل چشمانم خو نمايي مي كند

و آن ، رو ياي سياه وسفيدي است به نام

تنهايي



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 11:53 AM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

چگونه پیدایت کنم

سردرگم در بادها طوفانها
هیاهوی زمین ناله های آسمان
در مرزهای هوا میان ستارگان
تو را گم کرده ام...
دیگر تاب ماندن ندارم می بینی؟
دنیا پر است پر از چاله های خون!
و زنان خفته...
و مردانی که در مردانگی خویش گم اند...
دیگر تاب ماندن ندارم می بینی؟
اینک رودی از موسیقی تو
در خونم فرو می ریزد
و چشمانم در سایه های ساکن لحظه ها
به دنبال تو می چرخد...
...تو بگو!
بگو چگونه پیدایت کنم؟
تا غروب صورتی رنگ را
کودکان خندان را
رنگین کمان دلم را
و شگفتی وجودت را به تو نشان دهم...
تو بگو...بگو چگونه پیدایت کنم؟



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 6:58 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

ای کاش...

 

كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد

كاش ميشد چادر شب را كشيد

از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميان ژاله ها

جرعه اي از مهرباني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد

سختي و نامهرباني را نديد

كاش ميشد با محبت خانه ساخت

يك اطاقش را به مرواريد داد

كاش مي شد آسمان مهر را

خانه كرد و به گل خورشيد داد

 

 



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 6:56 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:18 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

حس تو                                                            
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد

عشق تو
عشق تو
ياد تو
ياد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد
مثل يه قصه زيبا
مثل يه خواب کوتاه
من اسمتو گذاشتم
قشنگترين اشتباه
بي تو هر لحظه من
شکست بي صدا بود
اين خنده ها دروغه
بي تو شادی کجا بود
حس نوازش تو هنوز رو پوست منه
گرميه خوب دستات منو اتيش ميزنه


حس تو
لمس تو
دست تو دست تو
خاطره شد

عشق تو
عشق تو
ياد تو
ياد تو
اسم تو اسم تو
خاطره شد



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:10 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com

منظومه بلند عشق
من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتی
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي 
 

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشت
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي



نوشته شده توسط الهه ی عشق تاریخ دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:7 PM

|+|

http://mostafajoon.blogfa.com